تبليغاتX
زندگی چیزی نیست .....
زندگی چیزی نیست که سر طاقچه عادت از یاد منو تو برود



 

اگر میتوانستم فراموشت میکردم اما......

 

تو در آبی اسمان به من لبخندزدی

 

تو در خوش اوازترین ترنم ابی اب به قلبم پا گذاشتی

 

تو در قشنگترین لبخند کودکانه به چشمم نشستی

 

تو را با نوای قلبم پذیرفتم با اهنگ گوشنواز عشق

 

تو مرا با مهر خواندی و من.......

 

به مهمانی سفره ی محبتت امدم

 

اگرمیشد از یادت میبردم اما.......

 

تو را با جوهر خونم در پنهانی ترین زوای قلبم با سوزن تیز صبر

حکاکی کرده ام

 

چگونه میشود نقشی را که حک کرده ای

پاک کرد واز بین برد

 

من هرگز نمیتوانم و واقعیت این است که چنین چیزی را هم نمیخواهم

 

من به تو می اندیشم و تو را با هر انچه که وجود دارد میپذیرم

 

مگر عشق جز این است  .......

 

اه .....ونمیدانم سرنوشت چه بازی است با من میکند

 

و من برای تو بسان اب روان رودخانه زلالم

 

باورم کن و با من مثل من باش

 


موضوع :
| +| نوشته شده در و ساعت توسط |