.
.
میخوام از یه نفر بگم...
اون روز میخواستم یه شیطونی دیگه رو شروع کنم.میخواستم یکی دیگه رو اذیت کنم.....
به اون گفتگو دادم
ولی دستم لرزید....
کم کم شناختمش ......
با هاش دوست شدم.... اول فکر می کردم اونم یکی مثل بقیه....
میاد و میره.....
مثل سایه...
ولی نه ....همه ی ادما مثل هم نیستن....
دوستش داشتم.
ولی وجودشو کامل میخواستم...
فقط برای خودم...
انگار تو این لحظه خدا خواست بهم بگه زیادی مغرور شدی ستاره....
اون نمیخواست با من باشه....
از نظرش یه دختر کوچولو بودم که هیچی براش مهم نیست...
درست عین رفتار قبلا خودم.....
اگه قراره با یکی دیگه باشی .... دیگه تو خیالم هم نباش...
من دوستت دارم اینو به هیچ کس دیگه نگفتم
و نمیگم.....
دیگه هیچوقت مزاحمت نمیشم
یه چیز دیگه
اون روز وقتی باهات قدم میزدم به این خاطر ناراحت بودم چون تو با من بودی ولی به یکی دیگه فکر میکردی نگو نه......
خداحافظ......
