و یا از روی خودخواهی فقط خود را قشنگ دیدم
اگر از دست من در خلوت خود گریه می کردی
اگر بد کردم و هرگز به روی خود نیاوردم
اگر تو مهربان بودی و من نامهربان بودم
برای دیگران بهار و برای تو خزان بودم
اگر تو با تحمل گله، از خودخواهی ام کردی
اگر زجری کشیدی تو گاهی از زبان من
اگر رنجیده خاطر گشتی از لحن بیان من، گناهم را ببخش
تنهاتر از پیش
دیگر حتی در رؤیا هم همراهیم نمی کنی
این جدایی کی به پایان می رسد؟
شاید لحظه پرواز.ولی آنها نیز در آتش خود میسوزند
و شاید تمام آبی آسمان برای خاموش کردن شعله ی آنها کافی نیست
چیز دیگه ای ندارم....
تو همه ی لحظه های تنهاییم....فقط همین اشکا رو دارم.....
چی بگم؟
از هیچ کس شکایت نمی کنم....نه تو....نه خودم....نه خدا.......
اما........
نمی تونم تحمل کنم.....چی کار کنم؟
دیگه به هیچی هیچ امیدی ندارم.......
از این دم وبازدم همیشگی هم دیگه خسته شدم.........
شقایق گفت با خنده : نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب
می گفت
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود- اما-
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم
شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کوره آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز
دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد ...
تکه های شکسته قلبم را
کنار هم می چینم تا.........
قلبی تازه بسازم.
ولی اینبار شاید از سنگ .....
که دیگر دل نبندد.
اما چه سود که دل سنگ هم عاشق می شود.
پس دوباره می چینم
تا دوباره عاشق شوم
ولی عاشق.............................
می خواهم دوباره بپرم
ولی اینبار نه به خاطر آسمان
که به خاطر خودم.
که باید بدانم
هر چه که بالای سرم هست
آسمان من نیست.
یادم باشد بنفش آبی نیست.
یادم باشد که
آسمان من دلم را نمی شکند.
یادم بماند دل به آسمانی ببندم
که....................................
پرنده ها را دوست داشته باشد.
پرواز را دوست داشته باشد
معنای زنده بودن من با تو بودن است...
در سرزمین پروانه ها افسانه ای وجود دارد در مورد پروانه ای پیر.
یک شب وقتی که پروانه پیر هنوز بسیار جوان بود، با دوستانش پرواز می کرد.
ناگهان سرش را بلند کرد و نوری سپید و شگفت آور را دید که از میان شاخه های درختی آویزان است. در واقع، این ماه بود. ولی چون تمام پروانه ها سرگرم نور شمع و چراغ های خیابان بودند و همیشه به دور آنها می گشتند، قهرمان با دوستانش هرگز ماه را ندیده بود.
با دیدن این نور یک پیمان ناگهانی و محکم در او پیدا شد: من هرگز به دور هیچ نور دیگری به جز ماه چرخ نخواهم زد. پس هر شب، وقتی پروانه ها از مکان های استراحت خود بیرون می آمدند و به دنبال نور مناسب می گشتند، پروانه ما به سمت آسمان ها بال می گشود. ولی ماه، با این که نزدیک به نظـر می رسید، همیشه در ورای ظرفیت پروانه باقی می ماند. ولی او هرگز اجازه نمی داد که ناکامی اش بر او چیره شود و در واقع، تلاش های او هر چند ناموفق چیزی را برایش به ارمغان می آورد.
برای مدتی دوستان و خانواده و همسایگان و ساکنان سرزمین پروانه ها همگی او را مسخره و سرزنش می کردند. ولی همگی آنها با سوختن و خاکستر شدن در اطراف نورهای جزیی و در دسترسی که انتخاب کرده بودند در مرگ از او پیشی گرفتند.
ولی پروانه پیر در زیر درخشش سپید و خنک معشوق در سن بسیار بالا از دنیا رفت.
این داستان تقدیم به تمام کسانی که معنی عشق واقعی را نمی دانند دلهای خودشان رابه زرق وبرق زودگذر دنیا می فروشند و از عشقهای واقعی دورو اطرافشان به سادگی می گذرند(وبرای کسی که چون دیگر پروانه ها هیچ وقت نورماه عشق مرا ندید ونخواست ببینید)
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن میكنی زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.
به آرامی آغاز به مردن میكنی اگر برده عادات خود شوی، اگر همیشه از یك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی
. تو به آرامی آغاز به مردن میكنی اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش، و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند و ضربان قلبت را تندتر میكنند، دوری كنی . .. .،
تو به آرامی آغاز به مردن میكنی اگر هنگامی كه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی ..
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی كه حداقل یك بار در تمام زندگیت ورای مصلحتاندیشی بروی . . .
- امروز زندگی را آغاز كن! امروز مخاطره كن! امروز كاری كن! نگذار كه به آرامی بمیری! شادی را فراموش نكن!
از دوست خوبم "فواد"
اون كسی كه می ره تا عاشق بشه، به عشق نمی رسه !
عشق باید خودش بیاد سراغت !
اون پسر و دختری كه منتظره تا مثلا عصری از خونه بره بیرون تا یكی رو ببینه یا یكی بیاد طرفش و عاشقش بشه و بعد بشینه تو اتاقش و نوار بزاره و گریه كنه دنبال عشق نمی گرده، می خواد بازی كنه !
می خواد بگه كه منم مثلا بزرگ شدم!
ولی نمی دونه كه خیلی چیزا باید آماده شه تا یه عشق پا بگیره .
خیلی فرصت می خواد تا بتونی عشق رو از هوس تشخیص بدی.......
هر چند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم. یاد گرفتم به خاطر
کسی که دوسش دارم باید دروغ بگم. یاد گرفتم هیچ وقت هیچ ﮐس ارزش
شکستن غرورمو نداره. یاد گرفتم تو زندگیم به اون که بفهمم چقدر دوسم
داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم. یاد گرفتم گریه های هیچ ﮐس رو
باور نکنم. یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم. یاد گرفتم هر روز دم
از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم ...
خوب یاد گرفتم نه؟
معلم خوبی هستی.

من دیگه غزل نمیگم واسه تو! اشکامو هدر نمیدم واسه تو ...
تو دقیقه هایه تلخ انتظار! چه میدونی چه کشیدم واسه تو...
من میخوام دیگه فراموشت کنم! تو بمون با اون غرور لعنتی...
قبل رفتنم ولی بذار بگم! خیلی سنگی.خیلی بی محبتی...
بعد از این کاری به من نداشته باش! این روزا .روزای تردید منه...
نمیخوام مثل همیشه رد بشم! وقت امتحان دل بریدنه...
من میخوام تمامه خاطراتمو! دستای حادثه پرپر بکنه...
بذار این جدایی همیشگی! دیگه این قصه رو.آخر بکنه...
Don't go for looks
they can deceive
Don't go for wealth
even that fades away.
Go for sum1 who makes u
smile becoz only a smile makes
a dark day seem bright..
دنبال نگاه ها نرو،
ممکنه فريبت بدن
دنبال ثروت نرو
چون حتي ثروت هم يه روزي نا پديد ميشه
دنبال کسي برو که باعث ميشه لبخند بزني
چون فقط يه لبخنده که ميتونه
باعث بشه يه روز خيلي تاريک، کاملا روشن به نظر بياد.
دل من تـنها بـود ،
دل من هرزه نـبـود ...
دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا
به کجا ؟!
معـلـوم است ، به در خانه تو !
دل من عادت داشـت ،
که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری
که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...
دل من ساکن دیوار و دری ،
که تو هر روز از آن می گـذری .
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه یک باغـچه بـود
که تو هر روز به آن می نگری
راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!
هیچ معتادی نیست که با سیگار شروع نکرده باشه.....
پ.ن : و بوسه برای قلب بیشتر از سیگار ضرر داره

غم آوارگی و در بدری،
غم تنهایی و خونین جگری،
قاصدک وای به من، همه از خویش مرا می رانند،
همه دیوانه و دیوانه تَرم می خوانند.
مادر من غم هاست،
مهد و گهواره من ماتم هاست.
قاصدک دریابم! روح من عصیان زده و طوفانیست.
آسمان نگهم بارانیست.
قاصدک ، غم دارم،
غم به اندازه سنگینی عالم دارم،
قاصدک ، غم دارم،
غم من صحراهاست،
افق تیره او ناپیداست.
قاصدک ، دیگر از این پس منم و تنهایی،
و به تنهای خود در هوس عیسایی
و به عیسایی خود، منتظر معجزه ای غوغایی،
قاصدک ، زشتم من، زشت چون چهره سنگ خارا،
زشت مانند زال دنیا.
قاصدک ، حال گریزش دارم،
می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست،
پستی و مستی و بدمستی نیست.
می گریزم به جهانی که مرا ناپیداست،
شاید آن نیز فقط یک رویاست!!!
پیش از این عزیز!
دیگر وقت رفتن رسیده است.
بیهوده خوابهایم را آشفته نکن.
من عاشق شده ام.
مثل دانه ای که نور را
مثل مزرعی که باد را
مثل زورقی که موج را
یا پرنده ای که اوج را
دوست دارمش...

جودیت ویروست در شعر معروفش می گوید:
وقتی برای شام دیر می کند
و من در این فکرم که آیا با زن دیگری رفته
یا وسط خیابان افتاده و مرده است
همیشه ترجیخ می دهم که مرده باشد
know that each one of us travels to love alone
alone to faith and to death
I know it. I’ve tried it. It doesn’t help
Let me come with you

كه به آواز زنجیرش خو نمی كرد -
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
توفان ها
در رقص عظیم تو
به شكوهمندی
نی لبكی می نوازند،
و ترانه رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می كند
بگذار چنان از خواب بر آیم
كه كوچه های شهر
حضور مرا دریابند
دستانت آشتی است
ودوستانی كه یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود
پیشانیت آیینه ای بلند است
تابناك و بلند،
كه خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند
دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند
تابستان از كدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گوارا تر كند؟
تا درآ یینه پدیدار آئی
عمری دراز در آن نگریستم
من بركه ها ودریا ها را گریستم
ای پری وار درقالب آدمی
كه پیكرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!
حضور بهشتی است
كه گریز از جهنم را توجیه می كند،
دریائی كه مرا در خود غرق می كند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود ...
من هم حرفی ندارم! منم يه خاطره می شم مثل همه خاطره ها!
فراموش شده در يادی که بر باد رفت. نه شادم نه آروم نه عاشق.
شادی رو آدمهای کينه ای ازم گرفتن . آرامشم رو دشمنی های
بی دليل خراب کردن و عاشقی رو حس شک و ترديد و خستگی پر کرد.
دلم گرفته از تمام روزها و شبهای اين خاطره شدنها...و.... دلم گرفته
از این روزها..دلم تنگ است..

هرروز که میگذره عوض این که احساسم نسبت به تو کم بشه بیشتر میشه . هرروز که میگذره
بیشتر از دیروز دوستت دارم. با اینکه نیستی با اینکه بیشتر از۹ماهه ندیدمت ... هیچ چیز در
من تغییر نکرده ... فقط شاید یه کم غمگینتر شده باشم ... شاید دستهام سردتر شده باشه ... اما
تو هنوز هم تو اوجی ... همونجایی که بودی ... همیشه می مونی ... مهم نیست من کجا
هستم این مهمه که تو همیشه با منی ... همه وقت ... همه جا.
آیینه و شب پره های مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمان بلند و کمان گشادۀ پل
پرنده ها و قوس قزح را به من بده
و راه آخرین را در پرده ای که می زنی مکرر کن
در فراسوی مرزهای تنم تو را دوست می دارم
در آن دوردست بعید
که رسالت اندام ها پایان می پذیرد
و شعله و شور تپش ها و خواهش ها به تمامی فرو می نشیند
و هر معنا قالب لفظ را وامی گذارد
چنان چون روحی
که جسد را در پایان سفر
تا به هجوم کرکس های پایانش وانهد
در فراسوهای عشق تو را دوست می دارم
در فراسوهای پرده و رنگ
در فراسوی پیکرهامان
با من وعده دیداری بده...
خیلی سخته که همه چیزت روبه خاطر یه نفرازدست بدی اما
اون بگه : دیگه فراموش کن...
خیلی سخته که دوسش داشته باشی اما نتونی باهاش بمونی...
خیلی سخته که یه عمر با خیال یه نفرزندگی کنی
اما وقتی فهمیدعاشقشی بره و پشت سرشم نگاه نکنه...
چند روز پیش داشتم فکر میکردم عجب دنیای شیر تو شیریه...یه روز دلت واسه یکی پرپر میزنه از فکرش شب و روزتو نمی فهمی...از حس عشقی که بهش پیدا کردی خفه میشی به خاطرش به هزار بدبختی تن میدی...زندگیتو فقط در اون خلاصه می کنی
یه روز که از دستش میدی اول بهت زده میشی...بعد زار میزنی..گریه می کنی
عین خلها به در و دیوار میزنی..بعد عصبانی میشی..واسش خط و نشون میکشی
هر کاری می کنی که این رابطه خراب نشه...اما نمیشه
و تو می مونی و خودت و تنهاییت
و یه دل زخم خورده و یه روح آسیب دیده...با کلی خاطره و درد.
اما وقتی یاد گذشته ها می افتی فقط یه آه میکشی و ممکنه چند تا قطره اشکم بریزی
اما به مرور زمان دیگه دفتر قدیمیه رو میبندی...و میذاریش تو صندوقچه خاطراتت
حتی اگه بر حسب تصادفم ببینیش یا باهاش برخورد کنی...دیگه هیچی آزارت نمیده دیگه ضربان قلبت تند نمیشه...دیگه دستات نمیلزره
الان فقط یه حس داری...به خودت می خندی که عجب احمقی بودم که وقتی رفت اونطوری دیوونه شدم
امامیدونی رفیق؟؟...این رسم زندگیه....یه رسم زشت و سنگدل...


رسم این شهر عجیب است....بیا برگردیم
قصد این قو م فریب است ....بیا برگردیم
یک نفر بود که من دل به نگاهش دادم
خنده هاش سرد وغریب است....بیا برگردیم
عشق بازیچه شهر است,ولی در ده ما
دختر عشق نجیب است....بیا برگردیم
کرمها در دل هر کوچه اقامت دارند
روستا مامن سیب است....بیا برگردیم
چه حسابیست در این شهر که در مبحث جبر
جای بعلاوه صلیب است....بیا برگردیم
لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می كند
كه جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان درآید
و گونه هایت
با دو شیار مّورب
كه غرور ترا هدایت می كنند و
سرنوشت مرا
كه شب را تحمل كرده ام
بی آن كه به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بكارتی سر بلند را
از رو سبیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده م
هرگز كسی این گونه فجیع به كشتن خود برنخاست
كه من به زندگی نشستم!
و چشانت راز آتش است
و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی كه به جنگ تقدیر می شتابد
و آغوشت
اندك جائی برای زیستن
اندك جائی برای مردن
و گریز از شهر
كه به هزار انگشت
به وقاحت
پاكی آسمان را متهم می كند
كوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد

یادت هست چگونه آرام آرام از كوچه پس كوچه های دلم گذشتی
و پا به كلبه كوچك احساسم نهادی؟
آمدی و من مشتاقانه غنچه های معطر مریم را به پایت ریختم و
در خلوتی سبز تنهاییم را به ضریح مقدس نگاهت گره زدم.
چه قدر تصویر نجیب چشمانت را به در و دیوار خیالم كشیدم .
بارها پنجره را قسم دادم به وقت آمدنت دست مرا بگیرد
كه تنها تو می دانی چه قدر دلواپس لحظه آمدنت هستم و
چه غزل هایی برای استقبال از زیبا نگاهت سروده ام...

یاد گرفتم که عاشقی یعنی چی؟
یعنی تنهایی
یعنی انتظار
یعنی دلتنگ بودن
یعنی نادیده گرفته شدن
یعنی دروغ شنیدن
و هم چنان خواستن
یاد گرفتم که عاشقی چه جوریه.
یاد گرفتم که دل شکستگی چه مزه ای داره- چه دردی داره...
یک دفعه احساس می کنی که تمام وجودت به هیچ تبدیل شد - خرد شد - محو شد- چه برسه به دلت...
یاد گرفتم که اگه دلت شکست نمی تونی فراموشش کنی - مگه اینکه بی خیال بشی...
یاد گرفتم که به هیچ کس اعتماد نکنم - هیچ کس -
یاد گرفتم که هیچ کس ارزش اشکهایی رو که از چشمهای یک عاشق می ریزه نداره...هیچ کس
یاد گرفتم که اگه خالصانه و با تمام وجود عاشق کسی باشم و جونم رو هم واسش فدا کنم اصلا انتظار نباید داشته باشم که اون ذره ای از این کار رو بکنه..
.
یاد گرفتم که طول می کشه تا عشق کسی در دل تو رشد کنه ولی وقتی عاشق شدی - هچی وقت نمی تونی عشقت رو فراموش کنی.
یا گرفتم که اگه عاشق کسی شدی - بهش نگو - خودش اگه ذره ای علاقه به توداشته باشه این رو از نگاهت وطرز رفتارت می فهمه - اگر هم نفهمید عشقت یک طرفه هست و بهتره که توی دل خودت برای همیشه بمونه چرا که تنها بودن بهتر از گدایی محبت رو کردن هست.
فهمیدم عشق تو دل مردم مرده و هوس جای اون رو گرفته.
و تو به من یاد دادی که عاشق بودن و عاشق موندن چقدر سخته - و دل شکستن چقدر راحته !
به یاد خاطراتم سکوتی می کنم بالاتر از فریاد...
می نویسم ولی تو نخوان....
می نویسم که با تمام وجودم دوستت دارم ولی تو نخوان
می نویسم که اگر تو را نبینم به سکوتی سخت دچار میشوم و بغض تمام وجودم را میگیرد... ولی تو نخوان.
اگر نمی خوانی بفهم که دوستت دارم

یک ساعت تمام بدون آنکه یک کلام حرف بزنم برویش نگاه کردم :
فریاد کشید آخر خفه شدم چیزی بگو . گفتم : نشنیدی برو !!!

خاطره ای با من هست
به شما ارزانی
سحری بود و هنوز
گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود
گل یاس
عشق در جان هوا ریخته بود
من به دیدار سحر می رفتم
نفسم با نفس یاس درآمیخته بود
می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : های
بسرای ای دل شیدا، بسرای
این دل افروزترین روز جهان را بنگر
تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای
آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم
روح درجسم جهان ریخته اند
شور و شوق تو برانگیخته اند
تو هم ای مرغك تنها، بسرای
همه درهای رهائی بسته ست
تا گشائی به نسیم سخنی، پنجرهای را، بسرای
بسرای ...
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم
در افق، پشت سرا پرده نور
باغ های گل سرخ
شاخه گسترده به مهر
غنچه آورده به ناز
دم به دم از نفس باد سحر
غنچه ها می شد باز
غنچه ها می رسد باز
باغ های گل سرخ
باغ های گل سرخ
یك گل سرخ درشت از دل دریا برخاست
چون گل افشانی لبخند تو
در لحظه شیرین شكفتن
خورشید
چه فروغی به جهان می بخشید
چه شكوهی ...
همه عالم به تماشا برخاست
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم
دو كبوتر در اوج
بال در بال گذر می كردند
دو صنوبر در باغ
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند
مرغ دریائی، با جفت خود، از ساحل دور
رو نهادند به دروازه نور ...
چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق
در سرا پرده دل
غنچه ای می پرورد
- هدیه ای می آورد
برگ هایش كم كم باز شدند
برگ ها باز شدند
ـ « ... یافتم ! یافتم ! آن نكته كه می خواستمش
با شكوفائی خورشید و
گل افشانی لبخند تو
آراستمش
تار و پودش را از خوبی و مهر
خوشتر از تافته یاس و سحربافته ام
(( دوستت دارم )) را
من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام
این گل سرخ من است
دامنی پر كن ازین گل كه دهی هدیه به خلق
كه بری خانه دشمن
كه فشانی بر دوست
راز خوشبختی هر كس به پراكندن اوست
در دل مردم عالم، به خدا
نور خواهد پاشید
روح خواهد بخشید
تو هم، ای خوب من ! این نكته به تكرار بگو
این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت
نه به یك بار و به ده بار، كه صد بار بگو
« دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس
« دوستت دارم » را با من بسیار بگو
1- تو برای من مثل خواهر میمونی! (یعنی:خیلی زشتی!)
2- فاصله سنیمون کمی زیاده. (یعنی:خیلی زشتی!)
3- من به تو علاقه به "اونصورت" ندارم. (یعنی:خیلی زشتی!)
4- من الان توی موقعیت بدی از زندگیم هستم. (یعنی:خیلی زشتی!)
5- دوست دختر دارم. (یعنی:خیلی زشتی!)
6- من با خانمهای همکارم بیرون نمیرم. (یعنی:خیلی زشتی!)
7- تقصیر تو نیست، تقصیر منه! (یعنی:خیلی زشتی!)
8- من الان توجهم به کارمه! (یعنی:خیلی زشتی!)
9- من تصمیم گرفتم مجرد بمونم. (یعنی:خیلی زشتی!)
10- بهتره فقط با هم دوست معمولی باشیم (یعنی: بطور وحشتناکی زشتی!!!!)
وقتی در صف شیر مردم جایشان را به شما نمی دهند؟ وقتی كرایه تاكسی را می دهید راننده نمی گوید قابلی نداره؟ وقتی لبخند می زنید بچه های كوچیك از ترس قیافه شماگریه می كنند ؟ وقتی راه میروید بهتر است كه راه نروید؟ آیا وقتی به زیبایی فكر می كنید همان زمانی است كه به خودتان فكر نمی كنید؟ اگر می خواهید وقتی قدم بر میزنید مردان كف بر شوند، اگر می خواهید وقتی پلك میزنید مردان در خاك و خون غوطه ور شوند، اگر می خواهید وقتی با آنها صحبت می كنید خود را تكه تكه كنند، اگر می خواهید وقتی به آنها لبخند میزنید از كت خود یه چرخ گوشت در آورند و خود را چرخ كنند به موارد ریز توجه كنید:
البته بگما تمامه این كارا كاره مردانه جلفه
حالا به نكات زیر بی زحمت كمی دقت كنین تا شاید فرجی بشه
در باب ادای جملات:
در ادای جملات و واژه ها دقت خاصی مبذول فرمایید. به طور مثال اول هر جمله از واژه
( آخی ) استفاده كنید.
حتی المقدور واژه های پایانی جمله را كمی بیشتر از حد معمول بكشید به طور مثال:
(فردا می بینم………… ……… .ت)
اشوه فراموش نشه هاااا
سعی كنید ریتم پلك زدنتان را با میزان هجاهای جمله تان هماهنگ كنید مثلا در جمله
”من به فلان چیز علاقه دارم” برای ”من” یك پلك و برای ”به فلان چیز علاقه دارم” ?عدد پلك بزنید.
لفا امتحان كردنو بزارین واسه بعد بزارین ادامه درسو بدم
در باب خوردن غذا:
در حین خوردن بایستی بسیار جلب توجه كنید برای این كار جسم خوردنی را از انتها با دو انگشت اشاره و شست گرفته و پیش از فرو بردن كامل در دهان جسم ر با لبها بازی دهید(میدونم نمیتونی جلوی شیكمتو بگیری و میخوای همشو یه جا بزاری دهنت حالا این دفه رو كم كم بخور)
غذا را به نحوی بجوید كه لب










