تبليغاتX
زندگی چیزی نیست .....
زندگی چیزی نیست که سر طاقچه عادت از یاد منو تو برود



عشق
عشق ، دردانه است و ، من غواص و ، دریا میکده ... 

چیز دیگه ای ندارم....


موضوع :
| +| نوشته شده در و ساعت توسط سنجاقک |


دیگه حتی گریه هم ارومم نمی کنه....اما این تنها کاریه که انجام می دم......

تو همه ی لحظه های تنهاییم....فقط همین اشکا رو دارم.....

چی بگم؟

از هیچ کس شکایت نمی کنم....نه تو....نه خودم....نه خدا.......

اما........

نمی تونم تحمل کنم.....چی کار کنم؟

دیگه به هیچی هیچ امیدی ندارم.......

از این دم وبازدم همیشگی هم دیگه خسته شدم.........


موضوع :
| +| نوشته شده در و ساعت توسط سنجاقک |


راز شقایق

شقایق گفت با خنده : نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب

 می گفت
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
 
به جان دلبرش افتاده بود- اما-
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم
شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کوره آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز
دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد ...

 


موضوع :
| +| نوشته شده در و ساعت توسط سنجاقک |


قلبی تازه

تکه های شکسته قلبم را

کنار هم می چینم تا.........

قلبی تازه بسازم.

ولی اینبار شاید از سنگ .....

که دیگر دل نبندد.

اما چه سود که دل سنگ هم عاشق می شود.

پس دوباره می چینم

تا دوباره عاشق شوم

ولی عاشق.............................

می خواهم دوباره بپرم

ولی اینبار نه به خاطر آسمان

که به خاطر خودم.

که باید بدانم

هر چه که بالای سرم هست

آسمان من نیست.

یادم باشد بنفش آبی نیست.

یادم باشد که

آسمان من دلم را نمی شکند.

یادم بماند دل به آسمانی ببندم

که....................................

پرنده ها را دوست داشته باشد.

پرواز را دوست داشته باشد

معنای زنده بودن من با تو بودن است...


موضوع :
| +| نوشته شده در و ساعت توسط سنجاقک |