در سرزمین پروانه ها افسانه ای وجود دارد در مورد پروانه ای پیر.
یک شب وقتی که پروانه پیر هنوز بسیار جوان بود، با دوستانش پرواز می کرد.
ناگهان سرش را بلند کرد و نوری سپید و شگفت آور را دید که از میان شاخه های درختی آویزان است. در واقع، این ماه بود. ولی چون تمام پروانه ها سرگرم نور شمع و چراغ های خیابان بودند و همیشه به دور آنها می گشتند، قهرمان با دوستانش هرگز ماه را ندیده بود.
با دیدن این نور یک پیمان ناگهانی و محکم در او پیدا شد: من هرگز به دور هیچ نور دیگری به جز ماه چرخ نخواهم زد. پس هر شب، وقتی پروانه ها از مکان های استراحت خود بیرون می آمدند و به دنبال نور مناسب می گشتند، پروانه ما به سمت آسمان ها بال می گشود. ولی ماه، با این که نزدیک به نظـر می رسید، همیشه در ورای ظرفیت پروانه باقی می ماند. ولی او هرگز اجازه نمی داد که ناکامی اش بر او چیره شود و در واقع، تلاش های او هر چند ناموفق چیزی را برایش به ارمغان می آورد.
برای مدتی دوستان و خانواده و همسایگان و ساکنان سرزمین پروانه ها همگی او را مسخره و سرزنش می کردند. ولی همگی آنها با سوختن و خاکستر شدن در اطراف نورهای جزیی و در دسترسی که انتخاب کرده بودند در مرگ از او پیشی گرفتند.
ولی پروانه پیر در زیر درخشش سپید و خنک معشوق در سن بسیار بالا از دنیا رفت.
این داستان تقدیم به تمام کسانی که معنی عشق واقعی را نمی دانند دلهای خودشان رابه زرق وبرق زودگذر دنیا می فروشند و از عشقهای واقعی دورو اطرافشان به سادگی می گذرند(وبرای کسی که چون دیگر پروانه ها هیچ وقت نورماه عشق مرا ندید ونخواست ببینید)
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن میكنی زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.
به آرامی آغاز به مردن میكنی اگر برده عادات خود شوی، اگر همیشه از یك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی
. تو به آرامی آغاز به مردن میكنی اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش، و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند و ضربان قلبت را تندتر میكنند، دوری كنی . .. .،
تو به آرامی آغاز به مردن میكنی اگر هنگامی كه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی ..
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی كه حداقل یك بار در تمام زندگیت ورای مصلحتاندیشی بروی . . .
- امروز زندگی را آغاز كن! امروز مخاطره كن! امروز كاری كن! نگذار كه به آرامی بمیری! شادی را فراموش نكن!
از دوست خوبم "فواد"
امروز هزاران شمع
آبي با هزاران شعله قرمز براي تو مي افروزم
و خود اما ...
در جشن تو به جاي هر چه پروانه ...
هزاران بار مي سوزم ... ققنوس وار !!!
تا شايد باور کني صادقانه دوستت دارم
