كه به آواز زنجیرش خو نمی كرد -
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
توفان ها
در رقص عظیم تو
به شكوهمندی
نی لبكی می نوازند،
و ترانه رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می كند
بگذار چنان از خواب بر آیم
كه كوچه های شهر
حضور مرا دریابند
دستانت آشتی است
ودوستانی كه یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود
پیشانیت آیینه ای بلند است
تابناك و بلند،
كه خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند
دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند
تابستان از كدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گوارا تر كند؟
تا درآ یینه پدیدار آئی
عمری دراز در آن نگریستم
من بركه ها ودریا ها را گریستم
ای پری وار درقالب آدمی
كه پیكرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!
حضور بهشتی است
كه گریز از جهنم را توجیه می كند،
دریائی كه مرا در خود غرق می كند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود ...
من هم حرفی ندارم! منم يه خاطره می شم مثل همه خاطره ها!
فراموش شده در يادی که بر باد رفت. نه شادم نه آروم نه عاشق.
شادی رو آدمهای کينه ای ازم گرفتن . آرامشم رو دشمنی های
بی دليل خراب کردن و عاشقی رو حس شک و ترديد و خستگی پر کرد.
دلم گرفته از تمام روزها و شبهای اين خاطره شدنها...و.... دلم گرفته
از این روزها..دلم تنگ است..

هرروز که میگذره عوض این که احساسم نسبت به تو کم بشه بیشتر میشه . هرروز که میگذره
بیشتر از دیروز دوستت دارم. با اینکه نیستی با اینکه بیشتر از۹ماهه ندیدمت ... هیچ چیز در
من تغییر نکرده ... فقط شاید یه کم غمگینتر شده باشم ... شاید دستهام سردتر شده باشه ... اما
تو هنوز هم تو اوجی ... همونجایی که بودی ... همیشه می مونی ... مهم نیست من کجا
هستم این مهمه که تو همیشه با منی ... همه وقت ... همه جا.
آیینه و شب پره های مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمان بلند و کمان گشادۀ پل
پرنده ها و قوس قزح را به من بده
و راه آخرین را در پرده ای که می زنی مکرر کن
در فراسوی مرزهای تنم تو را دوست می دارم
در آن دوردست بعید
که رسالت اندام ها پایان می پذیرد
و شعله و شور تپش ها و خواهش ها به تمامی فرو می نشیند
و هر معنا قالب لفظ را وامی گذارد
چنان چون روحی
که جسد را در پایان سفر
تا به هجوم کرکس های پایانش وانهد
در فراسوهای عشق تو را دوست می دارم
در فراسوهای پرده و رنگ
در فراسوی پیکرهامان
با من وعده دیداری بده...
خیلی سخته که همه چیزت روبه خاطر یه نفرازدست بدی اما
اون بگه : دیگه فراموش کن...
خیلی سخته که دوسش داشته باشی اما نتونی باهاش بمونی...
خیلی سخته که یه عمر با خیال یه نفرزندگی کنی
اما وقتی فهمیدعاشقشی بره و پشت سرشم نگاه نکنه...
چند روز پیش داشتم فکر میکردم عجب دنیای شیر تو شیریه...یه روز دلت واسه یکی پرپر میزنه از فکرش شب و روزتو نمی فهمی...از حس عشقی که بهش پیدا کردی خفه میشی به خاطرش به هزار بدبختی تن میدی...زندگیتو فقط در اون خلاصه می کنی
یه روز که از دستش میدی اول بهت زده میشی...بعد زار میزنی..گریه می کنی
عین خلها به در و دیوار میزنی..بعد عصبانی میشی..واسش خط و نشون میکشی
هر کاری می کنی که این رابطه خراب نشه...اما نمیشه
و تو می مونی و خودت و تنهاییت
و یه دل زخم خورده و یه روح آسیب دیده...با کلی خاطره و درد.
اما وقتی یاد گذشته ها می افتی فقط یه آه میکشی و ممکنه چند تا قطره اشکم بریزی
اما به مرور زمان دیگه دفتر قدیمیه رو میبندی...و میذاریش تو صندوقچه خاطراتت
حتی اگه بر حسب تصادفم ببینیش یا باهاش برخورد کنی...دیگه هیچی آزارت نمیده دیگه ضربان قلبت تند نمیشه...دیگه دستات نمیلزره
الان فقط یه حس داری...به خودت می خندی که عجب احمقی بودم که وقتی رفت اونطوری دیوونه شدم
امامیدونی رفیق؟؟...این رسم زندگیه....یه رسم زشت و سنگدل...


رسم این شهر عجیب است....بیا برگردیم
قصد این قو م فریب است ....بیا برگردیم
یک نفر بود که من دل به نگاهش دادم
خنده هاش سرد وغریب است....بیا برگردیم
عشق بازیچه شهر است,ولی در ده ما
دختر عشق نجیب است....بیا برگردیم
کرمها در دل هر کوچه اقامت دارند
روستا مامن سیب است....بیا برگردیم
چه حسابیست در این شهر که در مبحث جبر
جای بعلاوه صلیب است....بیا برگردیم
لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می كند
كه جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان درآید
و گونه هایت
با دو شیار مّورب
كه غرور ترا هدایت می كنند و
سرنوشت مرا
كه شب را تحمل كرده ام
بی آن كه به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بكارتی سر بلند را
از رو سبیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده م
هرگز كسی این گونه فجیع به كشتن خود برنخاست
كه من به زندگی نشستم!
و چشانت راز آتش است
و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی كه به جنگ تقدیر می شتابد
و آغوشت
اندك جائی برای زیستن
اندك جائی برای مردن
و گریز از شهر
كه به هزار انگشت
به وقاحت
پاكی آسمان را متهم می كند
كوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد

یادت هست چگونه آرام آرام از كوچه پس كوچه های دلم گذشتی
و پا به كلبه كوچك احساسم نهادی؟
آمدی و من مشتاقانه غنچه های معطر مریم را به پایت ریختم و
در خلوتی سبز تنهاییم را به ضریح مقدس نگاهت گره زدم.
چه قدر تصویر نجیب چشمانت را به در و دیوار خیالم كشیدم .
بارها پنجره را قسم دادم به وقت آمدنت دست مرا بگیرد
كه تنها تو می دانی چه قدر دلواپس لحظه آمدنت هستم و
چه غزل هایی برای استقبال از زیبا نگاهت سروده ام...

یاد گرفتم که عاشقی یعنی چی؟
یعنی تنهایی
یعنی انتظار
یعنی دلتنگ بودن
یعنی نادیده گرفته شدن
یعنی دروغ شنیدن
و هم چنان خواستن
یاد گرفتم که عاشقی چه جوریه.
یاد گرفتم که دل شکستگی چه مزه ای داره- چه دردی داره...
یک دفعه احساس می کنی که تمام وجودت به هیچ تبدیل شد - خرد شد - محو شد- چه برسه به دلت...
یاد گرفتم که اگه دلت شکست نمی تونی فراموشش کنی - مگه اینکه بی خیال بشی...
یاد گرفتم که به هیچ کس اعتماد نکنم - هیچ کس -
یاد گرفتم که هیچ کس ارزش اشکهایی رو که از چشمهای یک عاشق می ریزه نداره...هیچ کس
یاد گرفتم که اگه خالصانه و با تمام وجود عاشق کسی باشم و جونم رو هم واسش فدا کنم اصلا انتظار نباید داشته باشم که اون ذره ای از این کار رو بکنه..
.
یاد گرفتم که طول می کشه تا عشق کسی در دل تو رشد کنه ولی وقتی عاشق شدی - هچی وقت نمی تونی عشقت رو فراموش کنی.
یا گرفتم که اگه عاشق کسی شدی - بهش نگو - خودش اگه ذره ای علاقه به توداشته باشه این رو از نگاهت وطرز رفتارت می فهمه - اگر هم نفهمید عشقت یک طرفه هست و بهتره که توی دل خودت برای همیشه بمونه چرا که تنها بودن بهتر از گدایی محبت رو کردن هست.
فهمیدم عشق تو دل مردم مرده و هوس جای اون رو گرفته.
و تو به من یاد دادی که عاشق بودن و عاشق موندن چقدر سخته - و دل شکستن چقدر راحته !
به یاد خاطراتم سکوتی می کنم بالاتر از فریاد...
می نویسم ولی تو نخوان....
می نویسم که با تمام وجودم دوستت دارم ولی تو نخوان
می نویسم که اگر تو را نبینم به سکوتی سخت دچار میشوم و بغض تمام وجودم را میگیرد... ولی تو نخوان.
اگر نمی خوانی بفهم که دوستت دارم

یک ساعت تمام بدون آنکه یک کلام حرف بزنم برویش نگاه کردم :
فریاد کشید آخر خفه شدم چیزی بگو . گفتم : نشنیدی برو !!!

خاطره ای با من هست
به شما ارزانی
سحری بود و هنوز
گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود
گل یاس
عشق در جان هوا ریخته بود
من به دیدار سحر می رفتم
نفسم با نفس یاس درآمیخته بود
می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : های
بسرای ای دل شیدا، بسرای
این دل افروزترین روز جهان را بنگر
تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای
آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم
روح درجسم جهان ریخته اند
شور و شوق تو برانگیخته اند
تو هم ای مرغك تنها، بسرای
همه درهای رهائی بسته ست
تا گشائی به نسیم سخنی، پنجرهای را، بسرای
بسرای ...
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم
در افق، پشت سرا پرده نور
باغ های گل سرخ
شاخه گسترده به مهر
غنچه آورده به ناز
دم به دم از نفس باد سحر
غنچه ها می شد باز
غنچه ها می رسد باز
باغ های گل سرخ
باغ های گل سرخ
یك گل سرخ درشت از دل دریا برخاست
چون گل افشانی لبخند تو
در لحظه شیرین شكفتن
خورشید
چه فروغی به جهان می بخشید
چه شكوهی ...
همه عالم به تماشا برخاست
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم
دو كبوتر در اوج
بال در بال گذر می كردند
دو صنوبر در باغ
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند
مرغ دریائی، با جفت خود، از ساحل دور
رو نهادند به دروازه نور ...
چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق
در سرا پرده دل
غنچه ای می پرورد
- هدیه ای می آورد
برگ هایش كم كم باز شدند
برگ ها باز شدند
ـ « ... یافتم ! یافتم ! آن نكته كه می خواستمش
با شكوفائی خورشید و
گل افشانی لبخند تو
آراستمش
تار و پودش را از خوبی و مهر
خوشتر از تافته یاس و سحربافته ام
(( دوستت دارم )) را
من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام
این گل سرخ من است
دامنی پر كن ازین گل كه دهی هدیه به خلق
كه بری خانه دشمن
كه فشانی بر دوست
راز خوشبختی هر كس به پراكندن اوست
در دل مردم عالم، به خدا
نور خواهد پاشید
روح خواهد بخشید
تو هم، ای خوب من ! این نكته به تكرار بگو
این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت
نه به یك بار و به ده بار، كه صد بار بگو
« دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس
« دوستت دارم » را با من بسیار بگو




